آژانس مسافرتی مهر پرواز، رزرواسیون خرید آنلاین بلیط هواپیما، تور و هتل
شما اینجا هستید

افسانه های جالبی که در مورد جاذبه های گردشگری ترکیه وجود دارند

در حال حاضر امتیازی برای این پست ثبت نشده است
03 دی ، 1398
م.مقیمی
گردشگری
0 کامنت

داستان های جالبی که ریشه در فرهنگ مردم ترکیه دارند

ترکیه کشور افسانه ها و اسطوره هاست و این حقیقتی است که بر هیچ کسی پوشیده نیست. همه این را می دانند که این کشور اسطوره ها و افسانه های زیادی دارد، اما شاید کمتر کسی داستان های جالب اساطیری ترکیه را شنیده باشد. با ما همراه باشید تا امروز برایتان قصه گویی کنیم و داستان های جالبی را برایتان تعریف کنیم که ریشه در فرهنگ مردم ترکیه دارند. جالب است که بدانید این داستان ها و افسانه ها در مورد بعضی از جاذبه های گردشگری ترکیه گفته شده اند و از این نظر جذابیت بسیار زیادی دارند. 

افسانه ساریکیز

یکی از مشهورترین افسانه های ترکیه، ساریکیز است. افسانه ای که نام آن بر مرتفع ترین قله کوهستان های کازداگلاری ترکیه گذاشته شده است. گفته می شود که چندین سال پیش، دختری زیبا به نام ساریکیز در روستای گوره در ترکیه زندگی می کرده است و آنقدر زیبا بوده که همه مردان دهکده عاشق آن می شوند و از او درخواست ازدواج می کنند.
اما پدر او هیچ کدام از آن ها را به عنوان دامادش انتخاب نمی کند و دلیلش هم این بوده که به نظرش هیچ کدام از آن مردان شایسته ازدواج با دخترش نبوده اند. به همین خاطر هم مردان دهکده با او دشمن می شوند و شایعه ای می سازند و در باره ساریکیز بدگویی می کنند و از پدر او می خواهند که یا دخترش را بکشد و یا از روستای گوره برای همیشه برود! به خاطر همین هم پدر بیچاره ساریکیز به همراه دخترش روانه کوه و بیابان می شود و در نهایت دخترش را به بالای قله کوه کازداگلاری می برد تا در آنجا به تنهایی به زندگیش ادامه دهد. دخترک جوان هم موفق به گذراندن زندگیش می شود و حتی به کسانی که در مسیر کوه و بیابان مسیرشان را گم کرده اند، کمک هم می کند. امروزه روی این قله مقبره ای ساخته شده است که با نام مقبره ساریکیز شناخته می شود و آرامگاه ابدی ساریکیز به حساب می آید. جالب است که بدانید قله ای دیگر نیز در نزدیکی آن وجود دارد که با نام بابا تپه شناخته می شود و آرامگاه پدر ساریکیز محسوب می شود.

افسانه ساریکیز

افسانه آینالی ماگارا (غار آینه ای)

این افسانه در مورد شاهزاده ای است که به قدری زیبا بوده است که مجبور بوده صورتش را از بقیه پنهان کند. افسانه از این قرار است که وقتی پدر این دختر به این نتیجه می رسد که وقت ازدواج دخترش فرا رسیده، اخباری را به گوش مردم سرزمینش می رساند که حاکی از این بوده که هر کسی که بتواند روبنده را از صورت دخترش کنار بزند و در برابر زیباییش مقاومت بکند و در صورت او چیزی بیش از زیبایی ببیند، می تواند داماد شاه شود. وقتی که این خبر در سرزمین ترکیه پخش می شود، تعداد زیادی از پسران جوان به آماسیا در ترکیه می روند تا شانس خود را برای ازدواج با شاهزاده امتحان کنند. این پسران جوان یک به یک به میدان آماسیا می روند، روبنده پرنسس را کنار می زنند و از حال می روند! این روند آنقدر تکرار می شود تا اینکه بالاخره یک روز یک پسر فقیر، اما شجاع به نزد شاه می رود و می گوید که می خواهد شانسش را امتحان کند. وقتی که این پسرک فقیر روبنده پرنسس را کنار می زند و ناگهان از حجم اشتیاقش شعله ای روشن می شود و آن دو در آن آتش می سوزند! امروزه می گویند که جسد این دو نفر در غاری در خارج از شهر خاک شده است و هر بار که خورشید به صخره مقبره آن ها می تابد، مقبره شان درست مثل زیبایی صورت پرنسس می درخشد!

افسانه آینالی ماگارا (غار آینه ای)

افسانه کیز کولسی

برج مایدن یا برج کیز کولسی در تور استانبول داستان های بسیار جالبی برای گفتن دارد و حکایت های زیادی در مورد آن گفته می شود. اما یکی از جالب ترین حکایت ها در مورد این برج، حکایتی است که مربوط به یک سلطان سلجوقی و دختر زیبایش می شود. گفته می شود که وقتی این سلطان شب هنگام در خواب کابوس می بیند که دخترش بر اثر زهر یک مار سمی می میرد. وقتی که از خواب بیدار می شود، از ترسش دخترش را به بالای یک برج می فرستد تا در آن زندگی کند و از گزند مار در امان بماند. می گویند که این دختر سالیان سال در این برج زندگی می کند و یک روز، بعد از اینکه از شر یک بیماری سنگین رها می شود، مردم هدیه های مختلفی برای او می فرستند تا به نوعی سلامتی دوباره اش را تبریک بگویند. یکی از این هدیه ها، سبدی پر از انگور و میوه های دیگر بوده است. سبدی که در زیر میوه هایش، یک مار سمی جا سازی کرده بودند و این مار همان بلایی را سر دخترک بیچاره می آورد که سال ها قبل، پدرش در کابوسش دیده بود! 

افسانه کیز کولسی

افسانه قلعه کوتاهیا

بر طبق افسانه ها، زمانی در گذشته های دور، غول های زیادی در کوتاهیا در ترکیه زندگی می کرده اند. این افسانه های حاکی از آنند که یک روز رهبر غول ها از آن ها می خواهد که شانه به شانه کنار یکدیگر بایستند تا بتوانند تخته سنگ هایی را از کوه نمرود به تپه حصار منتقل کنند. می گویند که غول ها با استفاده از این تخته سنگ ها، قلعه ای ساختند که البته ساختنش زمان زیادی برده است. می گویند در آن زمان رهبر غول ها که 1،000 سال عمر داشته است، پسر 300 ساله اش را از دست می دهد و در واقع این اولین باری بوده است که مرگ را با چشمانش می بیند! می گویند که این غول رهبر بعد از مرگ فرزند 300 ساله اش به قلعه اش خیره می ماند و به غول های دیگر می گوید که اگر می دانسته که اصلا مرگ در این منطقه وجود داشته است، اصلا سنگی روی سنگ دیگر نمی گذاشته است!

 برای رزرو تور ترکیه به وب سایت مهرپرواز مراجعه بفرمایید.

افسانه قلعه کوتاهیا

اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

امتیاز کاربران برای این پست

ثبت امتیاز کاربران برای این پست :
با سپاس!امتیاز شما برای این پست
0 کامنت